مهدى لطفى

119

علامه امينى جرعه نوش غدير ( به ضميمه جرعه هايى از الغدير ) ( فارسى )

من روى سخن را در مورد قصيده و كتابى كه در مورد امير المؤمنين تأليف نموده بود باز كردم . كه من از نجف به اينجا آمده‌ام تا كتابت را ببينم و از اين تلاش شما تشكر كنم . در اين بين سه فرزند ايشان با كمال ادب و متانت وارد مجلس شدند . بعد از مصافحه و احوالپرسى استاد فرصت را غنيمت شمرد ، و گويا مىخواست از ميزان تبحر ما در علوم اسلامى باخبر شود . لذا پرسيد : شيخنا ، نظر شما در مورد كتاب « عبقرية الامام » تأليف عباس محمود عقاد چه مىباشد . گفتم : خيال نكنم كتاب استاد عقاد كتابى باشد كه بتواند تشنه را سيراب كند و شخصيت امام را بيان كند ، اين سخن من بر آنها خيلى گران آمد همه‌شان به فكر فرو رفتند و مدتى سكوت بر مجلس حاكم شد . من خودم ؛ سكوت مجلس را شكستم و گفتم : من نزاعى بين شما ايجاد كردم و اگر اين نزاع را حل نكنم و از اين‌جا بروم خواهيد گفت : كه من چون شيعه بودم ، روى اين جهت در مورد كتاب « عبقرية الامام » چنين قضاوت نمودم روى اين جهت من خودم اين نزاع را حل مىكنم و توضيحى پيرامون سخن خود مىدهم . اگر اشتباه بود شما استاد قضا هستيد خودتان قضاوت كنيد . رو به استاد گفتم : ، آيا ممكن است كه استاد عقاد را در فكر و علم با يكى از علماء ، امثال : ابو نعيم اصفهانى ، فخر رازى و ابن عساكر . . . كه در مورد على عليه السّلام كتاب تأليف نموده‌اند مقايسه كنيم . استاد گفت : اگر استاد عقاد را با آنها بسنجيم و با آنها يكى بدانيم به مقام علم و علماء جفا كرده‌ايم .